اگر روزی بر سر مزارم آمدی
یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری
کمی از خودت بگو
کمی از عشق تازه ات بگو
بگو که بیشتر از من دوستت دارد
بگو که دشت شقایقت مسافر دیگری هم دارد
نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن
سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن
با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد
ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد!!! نمیرد..
می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند
می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …میسوزد ولی ایستاده می میرد...
حال لحظه ای به خود نگاه کن
مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن
میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست
میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست
عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت
ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت
التماس و جان کندنم را ندیدی
ولی وعدهای پوچ این و آن را خوب شنیدی
برای پرواز آرزوهای آن نامردمان
در قفسم انداختی مرا بی آب و دان(گندم)
یک عمر در قفس تنگت زندان بودم
مثل قناری جان میدادم و لحظه لحظه از عشقت می سرودم
روزی در قفس را باز کردی و آسمان را نشانم دادی
اما افسوس که هرگز پرواز را یادم ندادی
آسمان من همینجاست کنار چشمانت
اما چشمانت کجاست به دهان پر از نیرنگ مردمانت
با یک دل پر از امید به سویت پر گشودم
ولی بالهایم را شکستی مرا کشتی در سکوتم
تو که با قصه این مردمان خوابیده ای
چرا با ندای عشق من از این کابوس بیدار نشدی؟؟؟
تو که برای این مردمان دل می سوزاندی؟؟
میدانی؟؟ چه قصه های شومی از سیاهی چشمانت برایم گفته اند
افسوس که نمیدانی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه تهمت ها از بی وفایی تو بر خیالم نیاورده اند!!اما باور نکردم
چه مدرک ها برای اثبات بی وفاییت نساخته اند!!اما باور نکردم و نخواهم کرد
عشقت را به صد حرف دنیا نفروختم
ارزان پیدایت نکرده بودم که به دینار دنیابفروشمت!!!!
کاش میدانستی زندگی بجز گذر عشق ارزش دیگری ندارد
کاش میدانستی حرف این مردمان بجز رنگ جدایی رنگ دیگری ندارد
کاش چشمان نازت را بر حرف این نامردمان می بستی
کاش با عشق من عهد و پیمانی تازه می بستی!!!! صد حیف که دل نبستی و رفتی....
ولی افسوس من زیر خروارها خاک خواهم رفت از غم عشق و فراغت!!!
با هزار آرزوی بر باد رفته اما از یاد نرفته ....
ولی هنوز هم میگویم با ذره ذره وجودم
دوستت دارم ای عزیزتر از جانم
کاش می فهمیدی...کاش...